۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

چشم‌هایش...


- برای ده سالگی وبلاگستان فارسی

مثل یک بچه می‌ماند وبلاگ، به دنیا که می‌آید، کم کمک راه رفتن را می‌آموزد، زبانش را، هویتش را پیدا می‌کند. قد می‌کشد همپای سفید شدن موهایت، به قدر عمرت. هی سال است و ماه که ردیف می‌شود و هی رد عمر که باقی می‌ماند در واژه و وبلاگ بزرگ می‌شود.
سنش تازه به عدد انگشتان دو دست رسیده، اما جوانی نکرده بزرگ شده و موهایش یک در میان گندم و جو می‌زند. تک تک چین و چروک‌های رخسارش، نشان از حادثه‌ای دارد و هر موی سفید، یادگاری از غمی که بر دل نشسته‌ روزگاری. 
چشم‌هایش، چشم‌هایش اما جور دیگری‌اند، برق می‌زنند از امید، انگار یک جفت کبوتر سفید در افقشان در اوج پرواز می‌کنند، چشم‌هایش امیدوار است... 

پی‌نوشت: این یادداشت به همه وبلاگ‌های غایب وبلاگستان تقدیم می‌شود، به همه آنهایی که بچه‌هایشان را، وبلاگها‌یشان را از دست داده‌اند، به جبر ... 

۱ نظر:

سین دخت گفت...

من حتي بك آپ هم نداشتم ازش... :(