۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

چشم‌هایش...


- برای ده سالگی وبلاگستان فارسی

مثل یک بچه می‌ماند وبلاگ، به دنیا که می‌آید، کم کمک راه رفتن را می‌آموزد، زبانش را، هویتش را پیدا می‌کند. قد می‌کشد همپای سفید شدن موهایت، به قدر عمرت. هی سال است و ماه که ردیف می‌شود و هی رد عمر که باقی می‌ماند در واژه و وبلاگ بزرگ می‌شود.
سنش تازه به عدد انگشتان دو دست رسیده، اما جوانی نکرده بزرگ شده و موهایش یک در میان گندم و جو می‌زند. تک تک چین و چروک‌های رخسارش، نشان از حادثه‌ای دارد و هر موی سفید، یادگاری از غمی که بر دل نشسته‌ روزگاری. 
چشم‌هایش، چشم‌هایش اما جور دیگری‌اند، برق می‌زنند از امید، انگار یک جفت کبوتر سفید در افقشان در اوج پرواز می‌کنند، چشم‌هایش امیدوار است... 

پی‌نوشت: این یادداشت به همه وبلاگ‌های غایب وبلاگستان تقدیم می‌شود، به همه آنهایی که بچه‌هایشان را، وبلاگها‌یشان را از دست داده‌اند، به جبر ... 

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

آخرین شمع



سلام آقا مهدی، داداش مهدی، مهدی جان
خوبی و آرامی، می‌دانم. تولدت مبارک، اگر مانده بودی حالا 30 سالت تمام شده بود. پارسال با چه ذوقی داشتم برایت کادوی تولد می‌گرفتم. آن کمربند و آن کراواتی که هیچوقت نبستی‌اش. نقشه کشیده بودم امسال برایت رادیوی دیجیتال بخرم. رادیو را دوست داشتی و همدم تنهایی‌هایت بود در طارم. رادیویت خراب شده بود.
***
بیا بنشین روبروی خیال من، بیا کمی به من گوش کن، بیا می‌خواهم برایت حرف بزنم. بیا در اولین شب تولد نبودنت کمی شانه شو برای گریه‌هایم، دست بکش روی سرم، دلداری‌ام بده، آرامم کن، بیا که در همه روزهای نبودنت گریه‌هایم را پشت در گذاشته‌ام که نبیند کسی چشمم اشکبارم و دلتنگی نکرده‌ام توی خانه که دلشان بیشتر نگیرد یک وقت، بیا و کمی دلداری‌ام بده که فقط تو می‌توانستی آرام آرامم کنی. بیا که عجیب دلتنگت شده‌ام، که خوب می‌دانی دل من خیلی نازک است پسر. که زود می‌گیرد.
***
داشتیم از کردستان برمی‌گشتیم، دم غروب بود،  در آخرین سفرمان با هم که دو روز بعدش برای همیشه رفتی. نگاهم به موهای شقیقه‌ات افتاد که سفید بود، گفتم: "مهدی حواست هست  چند سالمونه؟ 30 سالت می‌شه و من 27 ساله می‌شم. حواست هست داریم پیر می‌شیم؟" از آینه چشمهایت را دوختی به من، این نگاهت را هیچوقت ندیده‌ بودم و چقدر حرف داشتی توی همان نگاه. گفتی:" آره، خیلی زود بزرگ شدیم، می‌دونی دلم چی‌ خواست ؟ دلم حیاط خونه رو خواست و دوچرخه‌هامون رو، دلم خواست برگردم به بچه‌گی‌هامون". و نگاهت را از روی جاده برنداشتی و دیگر حرف نزدی اصلا تا برسیم خانه. داشتی دور می‌شدی، داشتی می‌رفتی به کودکی‌هایمان. بی‌ من.
***
بابا هر روز می‌آید سر مزارت، گاهی اگر آنجا باشم تا صدای موتورش را می‌شنوم می‌روم گوشه‌ای تا نبیندم، می‌آید و آب می‌ریزد روی سنگ، می‌گوید:"گرمت شده بابا ؟ ببخش که دیر کردم." و نمی‌گذارم صدای گریه‌ام را بشنود. قایم می‌شوم و از دور نگاهش می‌کنم، رفتنت پیرش کرد، شکست. مامان هنوز لباس‌هایت را اتو می‌کند، هنوز شنبه‌ها ساعت 4 صبح بیدار می‌شود و زیر کتری را روشن می‌کند که وقتی می‌خواهی بروی طارم، بی صبحانه نمانی. هنوز همه پنجشنبه‌ها نگاهشان را حوالی ساعت 4 بعدازظهر می‌دوزند به در که شاید بیایی. هنوز هیچ کس باور نکرده. فکر می‌کنند باز داری شوخی می‌کنی و همین حوالی ایستاده‌ای و داری مثل همیشه قاه قاه می‌خندی. دستمان انداخته‌ای نه ؟
***
ماند توی دلم، حسرتش تا ابد ماند توی دلم. عروسی‌ات. که سنگ تمام بگذارم و همه شهر را از خوشی پر کنم که تنها برادرم داماد شده. حسرتش تا ابد ماند توی دلم که برای بچه‌ات اسباب‌بازی بخرم، ببرمش بیرون و بگردانمش، که کسی "عمو محمد" صدایم کند.
***
سی‌امین شمع را هم روشن می‌کنم، می‌ایستم تا آخر بسوزند، نیستی که فوتشان کنی، باد یکی یکی خاموششان می‌کند، می‌ماند آخرین شمع که هیچوقت خاموشش نکردی ... 

6 تیرماه 1390

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

نوشتن


تا کی هی واژ‌ه‌های ننوشته را ردیف کنم توی مغزم و نت لا هی بلندتر صدا کند. دلم می‌خواهد بنویسم ، کسی دچار سوء تفاهم  نشود ای کاش، به کسی برنخورد لطفا. می‌خواهم بنویسم و این بغض را مجال بیشتر ندهم تا هی توی گلو سنگین و سنگین‌تر شود. منظور من از نوشتن، فقط نوشتن است.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

خاورمیانه

REUTERS/Goran Tomasevic

اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها
و مردمی که نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.

"خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه"، حافظ موسوی

- عکس‌های اعتراضات مردمی مصر را از اینجا (+) ببینید.

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

آقای طبیعت غمگین بود


این مرد، محمدعلی اینانلو، امروز صبح، وقتی داشت در برنامه صبحگاهی شبکه دو درباره شیرهای باغ‌وحش ارم صحبت می‌کرد و خبر از کشته‌شدن قریب‌الوقوعشان می‌داد، بغض کرده بود و با بغض می‌گفت: "آنهایی که باعث کشته‌شدن این شیرهای بی‌گناه شده‌اند باید محاکمه شوند."
آقای "طبیعت" غمگین بود.

آزادی یعنی ...

"به نظر من آزادی یعنی اینکه هر انسانی با حفظ حقوق دیگران، بتونه شک کنه، بتونه اشتباه کنه و حرفشو بزنه. و به هر مقامی؛ چه سیاسی، چه مذهبی، چه هنری و چه ادبی بتونه «نه» بگه"

- دیالوگ محمد نیک‌بین در فیلم نیمه پنهان – ساخته تهمینه میلانی

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

UV 400

سرما به استخوان می‌زد، دیروز عصر توی چهارراه ایستاده بود و داد می‌زد: " کاپشن زمستونی، ضد باد و بارون، باUV 400،  بیست و پنج هزار تومن ! "